شعری از دوستم
تو از قاب عکس می گویم قاب عکسی غریب در ایوان
وقتی از ارتفاع می افتی از تو آغاز می شود باران
مطمئن نیستم که این تصویر با خودش حرف می زند یا من
پس نگو بی دلیل افتاده عکس چشمی مذاب در فنجان
قهرمان نیستم ، قوی هم نه ، اتفاقی نبود چشمانت
هر چه بود از تو بود ومن تنها گوشه ای کرده بودمت پنهان
چهار دیوار ایستاده به من خیره خیره نگاه می دزدند
در محیطی که انتظار مرا می کشاند به سمت این زندان
جای دستت عجیب خالی است توی این روزهای خیره سری
من هنوز عاشقانه منتظرم ، پس تو هم با من عاشقانه بمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تواز کدام لغت گریه می کنی درمن
که ادعای مرا می پراکنی حتماً
تو مرد آینه دار نجیب سیب بدست
و من بزرگترین انتخاب تو، یک زن
نه سرد مثل زمستان نه گرم مثل دلت
شبیه نقطه ی عطفی برای من اصلاً
درختها که تو را دیده اند فهمیدند
که دیده اند تو را چند لحظه ای قبلاً
دوباره فصل تو و بادهای باران خیز
و حرفهای بهاری که چشمتان روشن !
تو با من حرف بزن تا بهار من برسد
بگو چت است عزیزم و با من حرف بزن
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:51 توسط نازنین
|

|